|
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته قدم بردارید ، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
|
- قبل از رسیدن پرپر شد
بغض کالی که در گلو کاشته بودم !
خالی و خمیده و یخ بسته -
می گذرند روزهایم !
ماتم ِ مرگ گرفته
مچاله و به سرفه افتاده
عزلت گزیده میان معبد تن ـ پیرمرد چروکیده ی احساس !
و تردید - ستبر و سرکش -
کوچه ی خیال را قرق کرده ست .
من ِ این روزها شبیه نیست -
نه به آنچه می شناختم
نه به آنچه می پنداشتم خواهد شد !
........
آنچنان خالیم که هیچگاه نبوده ام
آری بایـــد زندگی را آنگونه که زندگـی به مـن وتـو میگویـد ،
با پيوستن به چراغ و آب و آئینه ... ادامه داد و نترسيـد .
و مــن نــیـــز ... !
باید معنـای واقعی حقیقت را نیـــز دریافت. ـ!
نه حقیقتی کـه سایه به سایه همراه مــن و توست !
من و تــو غافل از گذران عمـر و شنيدن تيك تاك زمــان !
بدون شك در پـی بهترین هـا هستیــم !
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب..
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن!
شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه!
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که،
حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند،
و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند
گاهی با وجود ازدحام نفس و نفس کنار گوشمون
با وجود هجوم صدا
همهمه ی این همه تپش، باز احساس تنهایی می کنیم !
انگار در خلائی دست و پا می زنیم که فقط
تاریکی دارد و صدای مبهم کسانی که به ظاهر همراه تواند اما ...
گاهی آرزو می کنیم به جای این همه صدا ...
این همه فریاد ...
این همه ادعای همراهی ... فقط یه دل بود !!!
یه دل خاموش که دو تا گوش داشت ،
دو گوش شنوا و صبور
بی هیچ زبانی برای ادعاهای تو خالی
کنایه های جگر سوز !

دَلـو می اندازی...
اعماق ِ گود خاطراتت را بالا می کشی که چه ؟
سوزنبان قطار های رفته نباش !
دیروز را مجالی نیست،
پاسدار دمی باش - که هست
بیا لایق باشیم
باور کن
فردا آنگونه زاده می شود که لیاقت ماست ...!!

گاهی که صبرم سر می رود و تهی می شوم از تمام کلمات لبریز ،
باز سوزن ناله هایم گیر می کند روی تن زندگی ،
خراش می دهد یا نه ، نمی دانم !
همینکه این بغض خاموش پیچش گلویم را نمی دراند ،
همینکه هنوز هستم .. .
خیال می کنم زندگی هنوز هم مشغول مداراست !
اما خدایی در این نزدیکی ست .. پای درخت کاج
خاطرت هست .؟
به همین خاطره ها دلخوشم .
*********************
* پ . ن : انگار حواس خدا هست، جمع تر از همیشه . . .

برگ دیگری است از دفتر نیمه شبهای غریب و تنهای من . . .
کنار پنجره دراز کشیده ام .... نگاهم با ماه از دردهایی
میگوید که جز خدا ، ماه و من، کس دیگری نمیتواند حتی گوشه ای از آن را درک کند
زمزمه ی محزونی جای همه ی لالایی هایی که از خاطرم رفته را پر میکند
کودکی ام را به دنیای مدرن فروخته ام ! باران چشمهایم بی مهابا میبارد....
حالا ماه پشت ابرها پنهان شده است ، شاید در گوش ستاره ها از
منو این شبها و این واژه های خیس میگوید ...
عجیب با دنیا غریبی میکنم ، دنیایی که از لحظه ی پذیرفتن من در بطن خویش
مرا آماج تنهایی قرار داده است .
چه زیبا بود روزی که حس کردم دنیا به پایم افتاده است
وشعله ی فانوس های ایوان ذهنم جان گرفتند ...!
اما دنیا هنوز از پا ننشسته است ... هنوز هم دشنه هایی به تن خسته ام میزند،
گویی فانوس های ایوان ذهنم بار دیگر جان باختند....
نیمه شب غریبیست ، باز منم و یک اتاق تاریک و خلوتی بارانی ...
یادم آمد ترس از آن همه تفاوت .... ترسی که او هیچگاه دلیل آن را درک نکرد!
و آنقدر می نویسم و می نویسم تا خواب بر چشمهایم غالب شود
و شبیخون این واگویه های غریب در من آرام گیرد.
هرچند تا صبح کابوس ها تنهایم نمیگذارند....
*********************************
*باز هم پاییز و من بی صبرانه منتظر باران زیبایش....!