|
به سلطان حقیقت ها فراموشت نخواهم کرد تو تنها شعله ای هستی که خاموشت نخواهم کرد
|

مدتهاست هیبت این واژه های حجیم ما را گرفته !
سادگی را مرده ایم ...
رسم خوشایندی بود ، حیف !
پیشترها ، دستان نیایش بلندتر بود ، صداقت صداها ، رساتر
حالا برای هرچه خوبی و زیبایی ، ناچار ، می نویسیم " بود " !!
......
نمی دانم چند دست دیگر از سر نا امیدی ،
زانوی غصه به آغوش می فشرند !
چند آسمان ، غروب که می شود یاد این تکراری ترین غم ...
یاد " مرگ سادگی " می افتند !
حرف هایمان را جامه ی پر طمطراق پوشانده ایم که چه ؟!
این همه رنگ ... کی کدر شدیم ؟؟؟
......
با این همه باز ...
کورسویی ، بیدِ باغچه ی دل را می لرزاند !
امید را با کوک بزرگی به زندگی دوخته ام
شاید دوباره سحری با طلوع سادگی ها آغاز شد ...
با لبخند پیر خورشید !!
منم ميدونم که روزهاي آفتابي زيبا هستن و بهار فصله قشنگيه ...
اما اگه روز هاي سرد و باروني و فصول خاکستري و يخ زده نباشن
که ديگه اين زیباییها اينجور خودنمايي نميکنن !
شايد شكست هست که به موفقيت معنا ميده ; نا اميدي اگه نبود که ديگه اميد مفهومی نداشت !
اگه از من بپرسي ميگم هر بادي که از ريشه درت نياره ريشت رو محكم تر میکنه...
اما اين وسط يه چيزي هست که بد جور ميتونه دل آدما رو بسوزونه ...
مي دوني چه قدر سخته که روزها به انتظار بهار پشت شيشه نشسته باشي
و یکدفعه " ناخونده " پاییزمهمون لحظه هات بشه ؟
"مـــــــن به دنبــــال کســـی میگـــــردم"

من به دنبال کسی میگردم که دلش چون یاس است
چشمهایش به صفای گل سرخ
دستهایش پلی از احساس است
من به دنبال کسی میگردم که سرانجام نگاهش آبیست
سینه اش داغ شقایق دارد
آسمان دل او مهتابیست
من به دنبال کسی میگردم در غروب چشمهای غم زده
در حریر خاطرات کودکی
در سکوت سربی ماتم زده
من به دنبال کسی میگردم در غروب غربت آیینه ها
در طلسم غصه های شاپرک
در تمام عقده ها و کینه ها
من به دنبال کسی میگردم عاشق بال کبوتر باشد
دستهای او چنان پروانه ای
روی گلهای معطر باشد
من به دنبال کسی میگردم موج در دریای عمرش بی قرار
اشکها در چشم او چون آیینه
عشق او تنها عبور از انتظار
من به دنبال کسی میگردم پاک و شفاف و زلال
چشم هایش منتظر
چون پرستوهای عاشق با دو بال
در طلــوع و در غــــــروب زندگــــی
در دو چشم اشک بار ابر جان
در بهار و در خزان خستگی
مـــــــن به دنبــــال کســـی میگـــــردم ...

روزي مدادهایم را برمی دارم
واز اینجا می روم
اگر رفتم !
دیوارهای نقاشی کرده ام را رنگ بزنید
عشق را با مداد نمی شود رسم کرد
کشیدن طرح عشق دل ميخواهد!
نه اینکه از تراشیدن مدادهای بی نوکم در هراسم
نه .... نه
اینجا هر از چند گاهی به پاس روزهای رفته
خط می كشم ...
و بماند که چقدر تمرین کرده بودم خطم خوش باشد
و گذشته بودم از رنج پاره کردن برگی از صفحات زندگی ام ...
من از همه چیز گذشتم
خطم خوانا شد
رنج را به جان خریدم
اما ...
تو مجال ندادي ...
خط به بیگانگی رفت و ...
اگرچه خطم خوش ماند ،
اما دیگر کسی را توان خواندن نماند
مدادهایم ...؟ مدادهايم را نديده اي؟
من رفته ام دیوارهای حيرت زده را مرهم کنم
اما مداد ندارم
ناخنها در پیکارند !
اما چه را باید کشید ... ؟!

خسته از نامهربونی بعضی از آدمها نشستم روی نیمکت پارک... قلم به دست دارم ، مینویسم...
شاید نوشتن کمکی باشه برای رهایی از فکرهای مردم آزار!
شاید بازی با کلمات ، جمله ها و خطهای کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم
و راه برگشت به کلبه ی غصه را پیدا نکنم!
گاهی گم شدن خوبه ! گم بشم که فراموش بشم ، گم بشم که فراموش کنم.
گاهی فراموشی خوبه ! تا فراموش کنم فراموش کردنی ها رو!
گاهی سکوت خوبه ! تا ساکت باشم تا ببینم !
گاهی بی خبری خوبه ! تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران !
گاهی دور شدن خوبه ! تا دور بشم از بدی بدها !
اما این گاه ها فقط گاهی خوبه... گاهی به یاد آوردن خوبه....
تا به یاد بیاورم خوبی خوب ها رو !
گاهی پیدا کردن خوبه... تا پیدا کنم عشق را در لحظه لحظه های زندگی ام!
گاهی حرف زدن خوبه... تا آروم کنم دلی رو که تنهایی آزارش میده!
گاهی فهمیدن خوبه... تا بفهمم تمام خوبیهای پنهان مانده رو !
هنوزم روی نیمکت نشسته ام ، گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند ، دوباره پیدا شدم
تا شادی مرا ببیند. ساکت شدم تا درد دلهای دلم را بشنوم ، دوباره حرف زدم تا دلداریش بدهم
فراموش کردم بدیها ، نامهربونیها رو ، دوباره به یاد آوردم خوبی ها ، زیباییهارو
ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن ، ندیدن و گم کردن نیست.
چیزی برای همیشه به یاد آوردن ، دیدن و پیدا کردن هست...
بـــــدون اراده متولـــد می شویـــم ، با حیـــــرت زندگــــی میکنیـــــــم و سپـــس بــا
حســرت میمیریــــم ، امــا آنچـــه کـــه هرگـــز فروغـش رنـگ فنــا نمی پذیـــرد
دوستــی های پـــاک و بی آلایــش است...

زندگــي آرام است،مثـل آرامش يک خـــواب بلنــد.
زندگــي شيريـن است،مثـل شيريني يک روز قشنــگ
زندگــي رويايــي است،مـثل روياي يک کودک نـــاز،
زندگــي زيبــاست،مثـل زيبايي يک غنچه ي نـــاز،
زندگــي تک تک اين ساعتهــــاست،
زندگــي چرخش اين عقربــه هاست...
زندگــي راز دل مــادر،زندگي پينه ي دست پــدر...
زندگــي مـثل زمان در گذر است،زندگي آب رواني است روان
ميگــذرد...آنچـه تقدير من و توست همان ميگـــذرد.
روزنه های زندگی
روزی گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کردند . گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند ، می تواند حیوانات مختلف را صید کند.
بدین سبب ، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.
روز اول ، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت . اما گوسفند به سرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت.
گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست . گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.
روز دوم ، یک خرگوش آمد . گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد.
گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.
روز سوم ، یک سنجاب کوچک آمد . گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند . اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد.
گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد . گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود . اما روز چهارم ، یک ببر آمد.
گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت . ببر گرگ را تعقیب کرد . گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.
پ . ن : هيچ گاه روزنه های كوچک زندگيت را به طمع آينده نبند .

بیست و یک بار بر روی بیست و یکمین برگ دفتر خاطرات بیست
و یک صفحه ای می نویسم : بسیت و یک بار به
توان بیست و یک هزار بار تولدت مبارک !